تولد سورپرایزی
پنجشنبه صبح بسیار گیج و منگ بودم از ماموریت طولانی و پر دردسر و تو ره بودن شب قبلش. به خانم حیدری هم گفته بودم نیاد و یکم به کارهای خودش برسه. بابا ظهر رفت خانه دایی و بعد از ظهر اومد. بچه ها رو برداشت ببره خیابون ارم تا به قول خودشون عکس پاییزی بگیرن. به من هم گفت دیشب تو اتوبوس بودی و خسته ای و اینا. یه شام درست کن و یه دستی بکش خونه و بخواب. من هم بسته گوشت نذری عمه مدینه رو ریختم تو زودپز و دیدم دارم میوفتم رفتم رو تخت و کتاب گرفتم دستم. یک ساعتی خوندم تا بچه ها اومدن. شام رو برداشتیم و دنبال عمو ریزه هم رفتیم و رفتیم خانه دایی. اومنجا علی گفت خاله اینا از یاسوج اومدن. درحالیکه من خیلی خسته بودم به بابایی گفتم خستمه بریم خونه خود...


