علیعلی، تا این لحظه: 16 سال و 6 ماه و 4 روز سن داره

قدم به قدم با علی عزیز مامان و بابا

تولد سورپرایزی

پنجشنبه صبح بسیار گیج و منگ بودم از ماموریت طولانی و پر دردسر و تو ره بودن شب قبلش. به خانم حیدری هم گفته بودم نیاد و یکم به کارهای خودش برسه. بابا ظهر رفت خانه دایی و بعد از ظهر اومد. بچه ها رو برداشت ببره خیابون ارم تا به قول خودشون عکس پاییزی بگیرن. به من هم گفت دیشب تو اتوبوس بودی و خسته ای و اینا. یه شام درست کن و یه دستی بکش خونه و بخواب. من هم بسته گوشت نذری عمه مدینه رو ریختم تو زودپز و دیدم دارم میوفتم رفتم رو تخت و کتاب گرفتم دستم. یک ساعتی خوندم تا بچه ها اومدن. شام رو برداشتیم و دنبال عمو ریزه هم رفتیم و رفتیم خانه دایی. اومنجا علی گفت خاله اینا از یاسوج اومدن. درحالیکه من خیلی خسته بودم به بابایی گفتم خستمه بریم خونه خود...
6 دی 1404

ماموریت پر ماجرا

تقریبا یک هفته قبل از تولدم ماموریت بندر عباس داشتم. عصر روز اول ماموریت پرواز داشتیم و صبحش خونه بودم و مشغول تمیزکاری و شست و شو مرتب کاری بودم برای چند روزی که خونه نیستم. نمیخواستم بچه ها یا حمزه کلافه بشن از بینظمی خونه به خاطر همین تا می تونستم مرتب کردم و برنامه تغذیه بچه ها رو هم سروسامان دادم. خانم حیدری هم دو ساعتی یاشار هم رو برد مهد تا من دست و بالم باز بشه. یه تماس از بندر داشتم که قراره تو بندر طوفان بشه و احتمالا از پس فردا تعطیل بشه همه جا. ما هم که بلیط گرفته بودیم و هم هماهنگی ها رو انجام داده بودیم برای بندر و البته یک روز ماموریتمون هم گذشته بود، چاره ای نداشتیم و باید می رفتیم. خلاصه رفتیم و فردا صبحش به صورت بسی...
6 دی 1404
1